هميشگي‌ها (10)

آويزانم

 

هنوز هم از اتاق چوبي قلبت

 

كنار پنجره

 

زل مي‌زني

 

به چشمهام خيره مي‌شوي

 

و من همچنان بي‌اراده

ـ

 ايستاده‌ام ـ

 

و حرف‌هاي از ته دل

 

نه آغاز دارد و نه پاياني

 

كه آغازش تو باشي

 

و پايانش مرگ تمام خاطره‌ها

 

آويزانم

 

از چشم‌هاي به غربت نشسته‌ات

 

دلگير لحظه‌هاي بر باد رفته

 

حكايت تلنگري به نام عشق

 

و عاشقي كه هميشه مديون است

 

و عاشقي كه هميشه مديون است

 

و عاشقي كه هميشه مديون است

 

نفس‌هاي اميدت را از ياد نخواهم برد