هميشگيها (10)
هميشگيها (10)
آويزانم
هنوز هم از اتاق چوبي قلبت
كنار پنجره
زل ميزني
به چشمهام خيره ميشوي
و من همچنان بياراده
ـ
ايستادهام ـ
و حرفهاي از ته دل
نه آغاز دارد و نه پاياني
كه آغازش تو باشي
و پايانش مرگ تمام خاطرهها
آويزانم
از چشمهاي به غربت نشستهات
دلگير لحظههاي بر باد رفته
حكايت تلنگري به نام عشق
و عاشقي كه هميشه مديون است
و عاشقي كه هميشه مديون است
و عاشقي كه هميشه مديون است
نفسهاي اميدت را از ياد نخواهم برد
+ نوشته شده در Wed 23 Dec 2009 ساعت توسط مهران
|