چقدر چندش آور است

من دو روز است

غذاي تازه نخورده‌ام كه تازيانه  اشتهايم را كور مي‌كند

                               (صبح امروز جواني عاشق به دار آويخته شد ـ روزنامه‌ها)

چقدر چندش آور است

دوست دخترت را به خاطر اينكه از دست ندهي

نفله‌اش مي‌كني

سرش را به ديوار مي‌كوبي

بعد باران اشك همراهت مي‌شود

سيل مي‌گريي كه اعدامت نكنند

(پسري كه نامزدش را كشته بود به اعدام محكوم شد)

من دو روز است

چيزي نخورده‌ام

طناب دار حالم را به هم مي‌زند

گلويم خشك مي‌شود

حسش مي‌كنم

مي‌دهم به دست تو كه دستت از اين دنيا كوتاه است

اما تو با آن طناب بازي مي‌كني

مي‌چرخاني و خودت را به دار مي‌آويزي

من دو روز است

چيزي نخورده‌ام

اصلا حالم از اين همه

صفحه‌هاي حوادث به هم مي‌خورد

                ( اعدام ـ قتل ـ خون ـ آتش ـ اسيد)

صبح كه مي‌خواهم بيدار شوم

زير پايم خالي است

 

 

 

                             دل‌پيچه!

 

حالم به هم آمده است

از تمام نفس‌هايي كه نمي‌كشند

و فقط اداي زنده بودن را

بازي مي‌كنند

دل پيچه

پيچ‌پيچك كاغذهاي دور ريخته شده‌ي

سال‌هاي بي‌قراري

يادش به خير

همسايه ديوار به ديوارمان

سيب را

بي‌هوا به آنتن خانه‌مان

پرت مي‌كرد

و من هم

پرت مي‌شدم

هواسم

دلم

غرق در جعبه جادويي …

اين روزها

خستگي سال‌هاي خواهد آمد را

بر دوش مي‌كشم