گره!

دارم براي خودم طناب دار مي‌بافم

تا صبح تمام مي‌شود!

تو سلام مي‌كني

ـ و صبح به خير ـ

چيزي شبيه چشمهات

مي‌خواهد بگويد

دوست داشتن بي‌معني نيست

آنقدرها كه رهگذران بي‌معني‌اند

و بي‌اراده مي‌گذرند

و هرگز نمي‌فهمند دوست دا ...

طناب داري كه ديشب با تار و پودهاي قلبم بافته‌ام

هديه مي‌كنم

با كادويي به رنگ عشق

بازش مي‌كني

و مي‌خندي

آه اي نگاه هميشگي

اي هميشه دوست

طناب دار را به تو داده‌ام

كه فقط تو گردن آويزم كني

چقدر خنده‌دار است

دستانت به لطافت روزهاي نخواهد آمد

هراسان است

باز هم مي‌خندي

و مثل هميشه

لبخندهايت دوست داشتني است

هيچ نمي‌گويي

و من چقدر اين روزها

دلم مي‌خواهد فقط نگاهم كني

و هرگز چيزي نگويي

دارم براي خودم طناب دار مي‌بافم

و تو با هر گره‌اش

به قلبم گره مي‌خوري