تبليغاتX
کوچه های خاطره

هميشگي‌ها (10)

آويزانم

 

هنوز هم از اتاق چوبي قلبت

 

كنار پنجره

 

زل مي‌زني

 

به چشمهام خيره مي‌شوي

 

و من همچنان بي‌اراده

ـ

 ايستاده‌ام ـ

 

و حرف‌هاي از ته دل

 

نه آغاز دارد و نه پاياني

 

كه آغازش تو باشي

 

و پايانش مرگ تمام خاطره‌ها

 

آويزانم

 

از چشم‌هاي به غربت نشسته‌ات

 

دلگير لحظه‌هاي بر باد رفته

 

حكايت تلنگري به نام عشق

 

و عاشقي كه هميشه مديون است

 

و عاشقي كه هميشه مديون است

 

و عاشقي كه هميشه مديون است

 

نفس‌هاي اميدت را از ياد نخواهم برد

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 11:43 توسط مهران| |

                                        غروب‌هاي هميشه!

غروب‌هاي هميشه

دلگير نگاه‌هاي بي‌احساس

عبور پاييزي رهگذران

چشم‌هايي كه منتظر اشاره‌اي است

باران روزهاي سرد

حالا دو سه جمله

براي آمدنت كافي است

احساس مي‌كنم هنوز

هجده سالم تمام نشده است

نه سردم است

و نه هواي پاييز

مي‌تواند خانه‌نشينم كند

هنوز پرسه در كوچه‌هاي شهر را

با تمام وجود حس مي‌كنم

وقتي نگاهت

از بادهاي پاييزي چشمانم مي‌گذرد

17/8/87

 

                                       پنجره‌اي كه باز نمي‌شود


پرتاب چند سنگ

پنجره‌اي كه باز نمي‌شود امشب

و باران پاييزي

با ابرهاي ناپيدايش

حوصله ايستادن ندارد

پرتاب چند سنگ ديگر

پنجره‌اي كه باز نمي‌شود امشب

و باران پاييزي

تمام پنجره را شسته است

آغاز پاياني كه نوشته است

ـ خداحافظ ـ

و سنگ‌هاي كوچه

رو به اتمام است

تا صبح باران بند نمي‌آيد

ـ 13/8/88

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:6 توسط مهران| |

براي تو كه هميشه لبخند بر لب داري

داشتم براي تو شعر مي‌گفتم، دلم لرزيد، خواستم مثل اين روزهايي كه هي مي‌خنديم/ بخندم يادم آمد سال‌هاست/ خنده‌هاي از ته دل را فراموش كرده‌ام و بيشتر شبيه آدم‌هايي كه اداي زنده بودن را درمي‌آورند من هم راه مي‌روم/ حرف مي‌زنم/ مي‌خندم/ يادم آمد تو گفتي براي دوست داشتن خيلي از ماها همديگر را نمي‌فهميم/ داشتم براي تو شعر مي‌گفتم.

آغاز راه است

تو آمده‌اي

با تمام ابرهاي باران‌زا

و نسيم

هم‌آواز توست

و من اشتباهي كه هر روز تكرار مي‌شوم

و تو نسيم را

در ابتداي واژه‌هاي دوست داشتن رها مي‌كني

ابر گونه‌هايت مي‌بارد

و من در فصل هزار رنگ

آنسان كه تو نمي‌داني

مي‌خواهمت

دوستت دارم

بي‌آنكه نه تو در مني و نه من در تو

تمام روز با چشمان بهاريت آغاز مي‌شوم

و در انتهاي شب

با خاطره‌اي از حرف‌هايي كه هنوز نفهميده‌ام

به خواب مي‌روم و انگار سال‌هاست

در جاده‌هاي به رنگ خوشي

تو فرشته‌ي همراه مني

داشتم براي تو شعر مي‌گفتم، دلم لرزيد/ خواستم بيشتر از اينها حرف بزنم/ حس درونم را برايت بگويم/ بگويم اي كاش هرگز ترا نمي‌شناختم/ نه آنكه مغرور باشم به مرد بودن و اگر سال‌هاي بي‌كسي‌ام بود/ شايد حتي نيم‌نگاهي براي محبت تو هديه نمي‌كردم/ اما اين روزها كه به تمام معني لذت‌آفرين است با تو همكلام مي‌شوم و ترا مي‌ستايم/ بگذار همه ترا دوست بدارند/ اما من آنطور كه مي‌خواهمت دوستت دارم/ دوستت دارم.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 11:53 توسط مهران| |

با سلام به همه دوستان

چند هايكوي جديد كه ديشب سرودم

(1)

دو چشم

در يك لحظه

هيچ حرفي براي گفتن نيست!

 

(2)

ديروز

امروز مرا

به بازي گرفته بود

 

(3)

گونه‌هاي سرخ

مي‌فهمند

احساس گرمي در راه است

 

(4)

خورشيدگرفتگي

به آسمان

مرگ مي‌آموزد

 

(5)

سوتك ني‌زار

سال‌هاست

با همدستي باد

مرگ مي‌نوازد

 


(6)

دلهره‌ي اينروزها

براي فرداست

كه كودكي گريه خواهد كرد

 

(7)

در آينه نوشت

زندگي

با شعرهاي من

ادامه دارد

 

 

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 13:50 توسط مهران| |